شاعر
داستان كوتاه
عليرضا ذيحق
همه ي عشق و زندگي اش را جا گذاشته و رفته بود . تيري كه كتف اش را
خراش داده بود ، مهاجرت اش را پيش انداخته بود . حتي فرصت نيافته
بود كه به خانه بازگردد و پسرش را بغل كند و با همسرش وداعي بكند .
اوضاع سياسي به هم ريخته بود و او كه همه اش چند ماه وزير بود نمي
توانست بماند .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
91/02/02ساعت 22:41  توسط عليرضا ذيحق
|
عليرضا ذيحق ابليس
داستان كوتاه
به
سرفه افتاد و نصفه نيمهي سيگاري را كه داشت دود ميكرد، از دستاش انداخت
و نگاهاش رفت دنبال مرد. صدايش تلخ بود و تكههاي شكستهي بطري تو اتاق
پلاس.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/12/17ساعت 13:44  توسط عليرضا ذيحق
|
علیرضا ذیحق
دو چشم درشت عسلي
داستان كوتاه
نگاههاي
هراساناش، تجسم دلتنگيها بود و هر ديدارش، تمثيل ديواري بارازي در آن
سويش نهفته. غزالي گريزپا با دو چشم درست عسلي كه هر گام تو، از تو دورش
ميكرد. چه سخت بود با او سخن گفتن و شنيدن آواز سهرهاي كه نگران، در قفسي
ميتپيد .ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/10/25ساعت 15:35  توسط عليرضا ذيحق
|
عليرضا ذيحق
خط های پر رنگ
داستان کوتاه
سرما با سكوتي سنگين عجين بود و او ، در انديشه دستهايش . دستهايي كه شايد پلي شدند و آغازي ، براي رجعت دوباره اش . فردا در پيش چشمانش ، بسان بومي بكر و سپيد بود كه نمی بايست قلم هستي اش ، جز با ته مانده رنگهاي ديرين گذشته ، نقشي بر آن تصوير مي كرد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/10/16ساعت 10:43  توسط عليرضا ذيحق
|
عليرضا ذيحق
يك آسمان كودكي
داستان كوتاه
در گوشه اي از دنيا ـ هر آنجا كه به تو نزديكتر است ـ مردي دولتمند و نيكوكار مي زيست كه شايع بود اگر به گنجي دست نمي يافت، هرگز اين حشمت و شكوه را نداشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/10/06ساعت 8:32  توسط عليرضا ذيحق
|
عليرضا ذيحق
خيانت در عشق
داستان كوتاه
روزي اعلان عشق كرد و ديري نكشيد كه پاي سفرهي عقد نشستيم. دانشجو بودم و تا فارغالتحصيل شدن، هر دو فكر بچه را از سر بدر كرده و به عشقي انديشيديم كه پوشالي نبود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/09/29ساعت 13:41  توسط عليرضا ذيحق
|
علیرضا ذیحق
دروازههاي آرزو
داستان كوتاه
هوس
كرده و در كمين رؤياهايش بود كه روزي وسوسه كار خودش را كرد. بيزار از قسط
و اجاره و چشم انتظار سربرج ماندن، بناي ناسازگاري گذاشت و با جيغ و داد و
قهر و دعوا، شوهرش را پاي ميز طلاق كشاند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/09/24ساعت 17:54  توسط عليرضا ذيحق
|
عليرضا ذيحق
سرداب نموك
نكتة ابهامي در پرونده نبود. هويتش معلوم بود و جرمش محرز . اما مستنطق پريشان بود . چنين موردي برايش تازگي داشت. مردي كه مدعي بود ديگر من آني كه بودم نيستم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/09/17ساعت 23:34  توسط عليرضا ذيحق
|
اِبي بنفشه
علیرضا ذیحق
داستان کوتاه
خُردو
خسته بودي و تن ات تبدار. گفتم نرو؟ ولي رفتي . گيج و مفلوك ، چي نصيب ات
شد؟ هيچ چي. خشن شدي. داد زدي. همه از ترس كرخت شدند. حتي يكي ازكارگرها
تته پته كرد. واسه چي ؟ كه خودت را بكشي كنار. كشيدي؟ نه. زدي به قلب آتش و
آنقدر لش ديدي كه نعشات ماند رو دستم. نه كه نعش خالي، ضجه هات هم روش
بود. سوختي و زار زدي؟ مگه نزدي؟ گفته بودم كه ميبازي. نگفته بودم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/09/16ساعت 12:46  توسط عليرضا ذيحق
|
علیرضا ذیحق
مقصر پدرم بود
داستان کوتاه
لحظهي تلخي بود و بايد ميگريخت. اول نشناختاش و اما تا در خاطراتش پرت شد ديد كه سيماست. دوست و همكلاسياش.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/09/12ساعت 13:55  توسط عليرضا ذيحق
|