تبليغاتX
قصه هاي ذيحق

قصه هاي ذيحق

ثبت شده در سامانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی samandehi.ir

شاعر / داستان كوتاه / عليرضا ذيحق




شاعر

داستان كوتاه
 

‏عليرضا ذيحق
 
 

همه ي عشق و زندگي اش را جا گذاشته و رفته بود . تيري كه كتف اش را خراش داده بود ، مهاجرت اش را پيش انداخته بود . حتي فرصت نيافته بود كه به خانه بازگردد و پسرش را بغل كند و با همسرش وداعي بكند . اوضاع سياسي به هم ريخته بود و او كه همه اش چند ماه وزير بود نمي توانست بماند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/02ساعت 22:41  توسط عليرضا ذيحق  | 

ابلیس /داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

http://up.vatandownload.com/images/z4po2ymrdo3p02iuwd1.jpg عليرضا ذيحق

ابليس

داستان كوتاه

به سرفه افتاد و نصفه نيمه‌ي سيگاري را كه داشت دود مي‌كرد، از دست‌اش انداخت و نگاه‌اش رفت دنبال مرد. صدايش تلخ بود و تكه‌هاي شكسته‌ي بطري تو اتاق‌ پلاس.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/12/17ساعت 13:44  توسط عليرضا ذيحق  | 

دوچشم درشت عسلی / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

    علیرضا ذیحق 

دو چشم درشت عسلي

داستان كوتاه

نگاههاي هراسان‌اش، تجسم دلتنگي‌ها بود و هر ديدارش، تمثيل ديواري بارازي در آن سويش نهفته. غزالي گريزپا با دو چشم درست عسلي كه هر گام تو، از تو دورش مي‌كرد. چه سخت بود با او سخن گفتن و شنيدن آواز سهره‌اي كه نگران، در قفسي مي‌تپيد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/25ساعت 15:35  توسط عليرضا ذيحق  | 

خط های پر رنگ / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

 

http://s4.tinypic.com/bfi1dx.jpg عليرضا ذيحق

خط های پر رنگ

 داستان کوتاه

   سرما با سكوتي سنگين عجين بود و او ، در انديشه دستهايش . دستهايي كه شايد پلي شدند و آغازي ، براي رجعت دوباره اش . فردا در پيش چشمانش ، بسان بومي بكر و سپيد بود كه نمی بايست قلم هستي اش ، جز با ته مانده رنگهاي ديرين گذشته ، نقشي بر آن تصوير مي كرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/16ساعت 10:43  توسط عليرضا ذيحق  | 

یک آسمان کودکی / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

 http://ketabnak.com/images/persons/219.jpg عليرضا ذيحق

يك آسمان كودكي

داستان كوتاه                                                        

در گوشه اي از دنيا ـ هر آنجا كه به تو نزديكتر است ـ مردي دولتمند و نيكوكار مي زيست كه شايع بود اگر به گنجي دست نمي يافت، هرگز اين حشمت و شكوه را نداشت. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/06ساعت 8:32  توسط عليرضا ذيحق  | 

خيانت در عشق / داستان كوتاه / علیرضا ذیحق

http://ketabnak.com/images/persons/219.jpg عليرضا ذيحق 


خيانت در عشق                                 

 داستان كوتاه 

روزي اعلان عشق كرد و ديري نكشيد كه پاي سفره‌ي عقد نشستيم. دانشجو بودم و تا فارغ‌التحصيل شدن، هر دو فكر بچه را از سر بدر كرده و به عشقي انديشيديم كه پوشالي نبود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/29ساعت 13:41  توسط عليرضا ذيحق  | 

دروازه‌هاي آرزو / داستان كوتاه / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق

دروازه‌هاي آرزو

داستان كوتاه

 هوس كرده و در كمين رؤياهايش بود كه روزي وسوسه كار خودش را كرد. بيزار از قسط و اجاره و چشم انتظار سربرج ماندن، بناي ناسازگاري گذاشت و با جيغ و داد و قهر و دعوا، شوهرش را پاي ميز طلاق كشاند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/24ساعت 17:54  توسط عليرضا ذيحق  | 

سرداب نموك / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

 http://ketabnak.com/images/persons/219.jpg عليرضا ذيحق

سرداب نموك                                         

  داستان كو تاه                             

    نكتة ابهامي در پرونده نبود. هويتش معلوم بود و جرمش محرز . اما مستنطق پريشان بود . چنين موردي برايش تازگي داشت. مردي كه مدعي بود ديگر من آني كه بودم نيستم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/17ساعت 23:34  توسط عليرضا ذيحق  | 

اِبي بنفشه / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

 
اِبي بنفشه

 
علیرضا ذیحق
 

داستان کوتاه
 
خُردو خسته بودي و تن ات تبدار. گفتم نرو؟ ولي رفتي . گيج و مفلوك ، چي نصيب ات شد؟ هيچ چي. خشن شدي. داد زدي. همه از ترس كرخت شدند. حتي يكي ازكارگرها تته پته كرد. واسه چي ؟ كه خودت را بكشي كنار. كشيدي؟ نه. زدي به قلب آتش و آنقدر لش ديدي كه نعش‌ات ماند رو دستم. نه كه نعش خالي، ضجه هات هم روش بود. سوختي و زار زدي؟ مگه نزدي؟ گفته بودم كه مي‌بازي. نگفته بودم؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/16ساعت 12:46  توسط عليرضا ذيحق  | 

مقصر پدرم بود / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

   علیرضا ذیحق  


مقصر پدرم بود

 داستان کوتاه  

لحظه‌ي تلخي بود و بايد مي‌گريخت. اول نشناخت‌اش و اما تا در خاطراتش پرت شد ديد كه سيماست. دوست و همكلاسي‌اش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/12ساعت 13:55  توسط عليرضا ذيحق  |